قهرمان ميرزا عين السلطنه

44

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

رفتند در كوه . من با تولوى خان ، هومان خان رفتيم گردش . من دو تير خالى كردم به سبز قبا نخورد . مراجعت كرديم . آقا داداشم يك دانه فره زده بودند ، بقد يك طرقه بود . يك قدرى هندوانه خورديم . بعد سوار شديم . تولوى خان در روى يلقان سوار شدند . تولوى خان و شاطرباشى از بغل كوه ، من از ميان كوه ، آقا داداشم از بالاى كوه پياده ، آقا داداشم يك كبك بزرگ زدند . در كوههاى حيدره يك زربه كبك درآمد شكار نشد . در دم قلعه كهنه شاهزاده عضد الدوله را ديدم ميرود احوال‌پرسى كرديم . دو دانه كبك از برايش داديم . من چيزى شكار نكردم . غروب وارد شهر همدان شديم . پنجشنبه 22 - عصر چهار ساعت به غروب مانده سوار اسب قزل شديم . به طرف درهء عباس‌آباد روانه شديم . تولوى خان با جمعى ديگر رفتند در توى درختها . من با آقا داداشم ، آقا جمشيد ، يونس ميرزا رفتيم . در دم بغله آقا داداشم با آقا جمشيد پياده شدند . ما رفتيم در توى درختها از براى اينكه اسبها را ببنديم . ما در توى درختها و آقا داداشم در بالاى كوه يك قدرى گردش كرديم . ما به اين خيال بوديم كه آقا داداشم تشريف مىآورد در اينجا . بعد از دو ساعت سوار شديم كه در اين بغله‌ها آقا داداشم تشريف مىآورد . من رفتم در بالاى كوه ، ابو القاسم بك هم در بالاى كوه رفت كه بلكه آقا داداشم را پيدا كنم . يك بار عبد العلى خان جلو درآمد گفت آقا حالا يك ساعت مىشود اينجاست . بعد رفتيم . بارى اگر عبد العلى خان نمىآمد ما حالا در بالاى كوه بوديم . چايى را خورديم سوار شديم . چيزى شكار نشد . در دم آسياب يك بلدرچين بلند شد آقا داداشم از دور زدند . يك جغد هم به سر يورتمه زدند . نيم ساعت به غروب مانده وارد شهر شديم . قهرمان . 1301 . دوشنبه 26 شهر شوال المكرم - صبح سوار شديم به طرف اوزنان روان شديم . در دم زمين‌هاى قلعه كهنه بلدرچين زيادى نشسته بود . آقا داداشم پياده شد . حواس آدم پرت ميشد كه كدام يكى را بزند . خلاصه آقا داداشم يكى را زدند . در ميان نخودها يك خرگوش را تازيها بلند كردند . من و يك غلام عقب كرديم . در توى كوچه باغ تازى خرگوش را گرفت . از آنجا سوار شديم . من يك سبزقبا زدم . در دم كوههاى خشك اوزنان آقا داداشم ، من و آقا حسين ، آقا جمشيد ، جعفر قلى جلودار روانه شديم . من و آقا حسين اين‌ور آقا داداشم و آقا جمشيد آن‌ور . چيزى پيدا نشد . آقا داداشم پياده شد كه بلكه پياده چيزى پيدا كنند . ما آمديم در جائى كه تولوى خان گرفته بود . آقا محمد قاضى هم بود . يك گوسفند با ساير چيزها جلو آوردند . ناهار را خورديم . در جائى كه ناهار انداخته بودند يك درختى بود بسيار بزرگ و آن درخت را امامزاده مىگفتند . خيلى چيز غريبى بود . تمام توى آن درخت پوك بود . چراغ بسيارى در تويش بود . بالا رفتن آن درخت خيلى سخت بود . درخت بيد بود . خيلى تماشا داشت . بعد از عصرانه آقا محمد قاضى تشريف آوردند . به قدر يك ساعت نشست بعد بلند شد . يك قدرى خربوزه و خيار آورده بودند . از آن بالاى سر پائين ول ميكرديم . بارى سوار شديم . در دم كوههاى موين يك زربه كبك بلند شد . آقا داداشم يكى را در هوا زدند ، ديگر شكارى نشد . غروب وارد شهر شديم .